تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش - یک شب بیخوابی

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

اندام لاغر و باریکش زیر لحاف موج می خورد.شکم بالش زیر سرش گود افتاده بود و سرش افتاده بود پایین.تو رختخواب نیم خیز شد و بالش را چنگ زد و چند تا مشت محکم به پهلو های آن کوبید و دوباره گذاشتش سر جاش و تنش را باز تو رختخواب انداخت.طاقباز خوابید.اما دید اگر به پهلو بخوابد راحت تر است.خیزی برداشت و رو دنده راستش غلتید.زانوهاش را تو شکمش تا کرد و یک دستش زیر صورتش و دست دیگرش لخت انداخت رو پهلویش و جلوش زل زد.سپس تو جاش سیخ شد و دو قلم باریک پایش را بهم پیچید و پشت یک پایش را زیر کف پای دیگرش قفل کرد و کش و قوس رفت و دهن دره کرد.فکر کرد به پهلوی دیگر بخوابد.رو شکم بخوابد.پا شود بنشیند.پا شود برود زیر پا شیر آب بصورتش بزند.تو اتاق راه برود.چند خط مثنوی بخواند.سرش منگ بود و پلکهایش هم نمی آمد.

                                                                                                           «صادق چوبک»

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت19:44توسط استاد سنجاب | |