تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش - فکر فکر فکر

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

(این چیز ها رو می خواستم در جواب بعضی ها که نصیحتم کرده بودن بنویسم...ولی گفتم چرا همه ندونن و نخونن...پس امروز با این به روز می کنم تا باشد که رستگار شویم)


چند روز پیش غزاله کوچولو _ همین طور که داشت با عروسکاش بازی می کرد_بهم گفت:

 یه چیزی می خوام ازت بپرسم مسخرم نکنی ها...
گفتم :بپرس.
اول پشیمون شد ولی وقتی اصرارش کردم لباشو آورد دم گوشمو و گفت:
خدا قبل از این که ما بیاییم تو دنیا چی کار می کرده؟!
.
.

نمی دونم چرا ما فکر می کنیم که فکر کردن به بعضی از فکرا گناهه کبیره اس!
در حالی که خدا خودش بهمون فکر داده و گفته فکر کنید.....
این یه واقعیته! چرا باید ازش فرار کنیم...چرا باید از فکر کردن بترسیم...
چرا این چیزا تو دل هممنون هست ...ولی می ترسیم رو کنیم...
از کی می ترسیم؟!
از اون خدایی که خودش گفته فکر کنین؟!
یا این که چشم و گوش بسته هر کی هرچی می گه  بپذیریرم...
غزاله که یک پنجم من و تو سن داره با تته پته حرفشو زد...
.
.
موسی که پیامبر بود به خدا گفت خودتو بهم ثابت کن...و بعد خدا کوه رو شکافت و...
ما که پیامبر هم نیستیم...کسی هم جلوی چشممون کوه رو نشکافته...کسی هم واسمون مرده زنده نکرده...کسی جلومون از آتیش زنده در نیومده....کسی واسمون شق القمر نکرده...و و و هزار تا جیز دیگه که تو کتابا خوندیم و شنفتیم...
.
.
.
یه آدم معمولی نفهم هستیم...
درسته
درسته

به غزاله گفتم:نمی خواد به این چیزا فکر کنی...منم با این که آدم بزرگم ولی..ولی هیچی نمی دونم.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت18:16توسط استاد سنجاب | |