تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش - انسان نتیجه ی یک لحظه عاشقی:

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

خسته شده بود از این که تنها او را عبادت کنند و قربان صدقه اش بروند...از این که فرمان دهد و فرمان برند...دلش موجودی می خواست متفاوت...نه مثل فرشته ها پاک...خدا عاشق شده بود...عاشق این موجود...عاشق کسی که مثل فرشته ها نبود و کمی شیطنت داشت...

سرانجام تصمیم گرفت آن را بیافریند....

و خداوند انسان را آفرید...

و آن قدر به او ایمان داشت که می ترسید باز هم مانند مخلوقات دیگرش دست از پرستش باز ندارند ...پس شیطان را شیطان کرد...

و می خواست لطفش را بر او تمام کند ... خیلی چیز های خودش را به او داد...

به او اراده داد....و فکر نمی کرد که روزی این موجود اراده اش را علیه آفریننده ی خود به کار بگیرد...

وقتی دید نتیجه ی کارش این گونه از آب در آمد...به فکر افتاد...شاید هم پشیمان شد...اما دیگر پشیمانی فایده ای نداشت...چون کار از کار گذشته بود و این موجود روز به روز زیاد و زیاد تر می شد...

چاره اندیشید...بهشت و جهنم آفرید!

پیامبر فرستاد!

اما بی فایده بود...

چون انسان اراده داشت و عقل نداشت!

خداوند دلش به رحم آمد...از اینکه موجودی را که زمانی عاشقش بوده عذاب دهد...

بد ها بیشتر می شدند و مجبور بود جهنم را وسعت دهد...

اما دید این طور نمی شود....

چون این موجود گناه داشت...چرا باید هم در دنیا می کشید هم در ...

مگر او نبود که دلش یک موجود همین جوری  می خواست!

و خداوند تصمیم آخرش را گرفت...

                            انسان بر او پیروز شد.

پ.ن:

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

                 « گروس عبدالملکیان »

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت0:46توسط استاد سنجاب | |