تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

 

 

 

 

 

 

فقط انگیزه ای برای تولدی دوباره...

خیلی مسخره اس.

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت23:36توسط استاد سنجاب | |



این که هر چند وقت یک بار با شوق و ذوق یک داستان با یک سبک جالب می نوشتم توش...

اینکه گاهی خاطره هامو...

این که تمام اسنادی که جمع کرده بودم واسه یه کار مهمی...

این که پیش نویس های وبلاگم...

این که هر کوفت و زهر ماری که ساعت ها پای دانلودش وقت صرف کرده بودم...

این که شعر های سفیدم که مدت ها بود فراموششون کرده بودم...

این که کلیپ هایی که تابستون می نشستم و واسه خودم و مادرم و احمدی نژاد و حمیدگودرزی و...همه افراد محبوبم!!! درست می کردم...بعد مینشستم نگاه می کردم و می خندیدم.

این که همه و همه....یکهو بیای ببینی نیست و نابود شده...

بعد از اون بی شعوری که این کار و کرده بپرسی چرا؟؟؟  و اون بگه:می خواستم بهت یاد بدم که همیشه از رو چیزایی که برات مهمه چند تا نسخه داشته باشی!!!

آدم چقدر حرصش می گیره...

اصلا حال مساعدی ندارم چیز دیگری هم واسه آپ کردن ندارم...

هیچی برام مهمتر از داستانهام نبود.

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت10:11توسط استاد سنجاب |




  دستم با همه سنگینی تنم روی زمین پخش شد.صدای خشک شکستن بدن زرورقی سوسک حناییم را شنیدم و درست در همان موقع حس کردم توی گودی کف دستم مایه لزجی پخش شد.فورا دستم را پس کشیدم.نشستم،دقیقا نمی دانستم چه شده.

از بدن سوسک حناییم یک ورقه مایع غلیظ سبز مثل خلط سینه بیرون جوشیده بود.یکی از شاخکهاش نبود و شاخک دیگرش توی هوا می لرزید.بدنش نقش قالی شده بود.توی هوا لگد زد_اما فقط یک بار_و بعد حیوان بکلی بی حرکت شد.

من فقط دلم می خواست با سوسک حنایی بازی کنم.چطور شد این طور شد؟

                                                                        چند خطی از داستان سوسک حنایی

                                                                                               نوشته مهشید امیر شاهی*

 

*مهشیدامیر شاهی از زبان خودش: : «گمان نمي‌کنم تاريخ تولد و شماره شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من براي هيچ كس جز مأمورين ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراين مرا از رنج نوشتن اين مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف داريد. به علاوه براي زني كه كم‌كم صبح‌ها با كنجكاوي دنبال رشته­هاي تازه موي سفيد مي‌گردد، و با دلهره چين زير چشم‌ها را معاينه مي‌کند، صحبت از سن و سال خوشايند نيست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است. . .»

گوشزد:

اگر دلتون می خواد از ایران پیش از انقلاب،از دختر هایی که به قول خودشون دختر عصر اتم! بودند بیشتر بدونید،توصیه می کنم کتاب های مهشید رو بخونید.چون  نوشته هاش برخلاف نویسنده های زن امروزی و دیروزی روراست تر و حرفه ای تره...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت17:39توسط استاد سنجاب | |



 

 

 (

سمت چپی:(با لحن معصومانه خوانده شود)

ـ خدایا من به تو خیلی علاقه دارم ...یا منو رئیس جمهور می کنی یا...بگم بگم!

سمت راستی:

ـ ...........(متاسفانه به علت ترک زبان بودن ایشان متوجه دعا نشدیم ولی خود خدا فهمید  و مولتی میلیاردرش کرد!)

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت22:53توسط استاد سنجاب | |