تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

داخلی.نمای پاغچه ی ریحان.محمود در یک سالگی:

محمود در حالی که یک دستش اره و  دست دیگرش  به لب حوض است تا اولین قدم هایش را بردارد(جیگرشووو):مامان!مامان!منم می تونم وقتی بزرگ سدم مثل این آگاهه رو شرم تاج بذارم،پادساه بسم؟!*

مادر در حالی که دارد ریحان می چیند اره را از دستش می کشد:انقدر حرف نزن  بچه بذار به کارم برسم.

داخلی.آشپز خانه.محمود در 7 سالگی:

محمود  به عکس پشت کتاب ریاضی اش اشاره می کند:مامان!پادشاه یعنی چی؟

مادر ظرف می شوید و با بی حوصلگی: یعنی از ما بهترون!

داخلی.کلاس تاریخ .محمود در 13 سالگی:

محمود روی نیمکت  نشسته و معلم دارد در مورد آقا محمد خان  قاجار صحبت می کند  و دستاوردها و خدمات او را بیان می کند.محمود  انگار چیزی به ذهنش می رسد و می پرد وسط بحث: آقا اجازه!منم می تونم یه روز شاه ایران بشم؟!

معلم تاریخ به او نزدیک می شود و با چوب هفت تا می زند کف دستش: تو  نوکر دلاک شاه بشی باید کلاتو بیندازی هوا بچه جون!

خارجی.روز.محوطه دانشگاه. محمود در 20 سالگی:

محمود کنار دیوار دانشگاه  صنعتی شریف نشسته و زانوی غم بغل گرفته.اسی*از کنارش می گذرد.

اسی:چی شده داداش چرا زانوی غم بغل گرفتی؟

محمود:یعنی به نظرت منم یه روز می تونم نخست وزیر امام بشم؟

اسی:چی می گی داداش!اول دهنتو آب کشیدی اسم نخست وزیر امامو میاری؟!

 

سی سال بعد...

مردی در یک جای مرموز پشت یک میز مرموز تر نشسته ،کلاه وسترن روی چشم هایش را پوشانده و روی باقی چهره اش سایه انداخته(یک سبک وحشتناکی است که معمولا نباید شناسایی شود)یک گربه ی ملوس هم روی دستش گرفته و نوازش می کند.اسی هم مقابلش نشسته.

_اسی جون!

اسی:جون اسی؟

_من به تو علاقه مندم ولی یه نیگا به میز من بنداز ... تمام این پرونده هایی که می بینی مال توئه...

اسی:من غلط بکنم بخوام اسمی از شما ببرم و...

_خیلی خب حالا ازت می پرسم....

صدایش را آرام می کند:به نظرت چند سال دیگه طول می کشه تا همه شونو بندازیم کنار؟!

 

پ.ن.

* تعجب نکنید!محمود از همان نوزادی سر و زبان دار بود.

*اسفندیار رحیم مشایی.

 

توجه:خداحافظ .....همین حالا....

میرم ...تنها می رم...اون ور دنیا....

شاید دیگه برنگردم...شایدم یه روزی برگردم...پس منتظرم باشید....

تا هفته های آینده...خداحافظ...(همین حالا)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت8:56توسط استاد سنجاب | |



پس از مدت ها سعی و تلاش،یک سیستم فال خودکار اختراع کردم که امید وارم سرگرمتان کند.

طریقه مصرف:ابتدا نیت کنید و یک عدد صلوات به روح استاد ختم بفرمایید.بعد چشم هایتان را ببندید و روی یکی از شماره های زیر کلیلک کنید.دقت کنید که حتما روی شماره کلیلک کنید.

توجه: هر فال دو بار در جدول آمده.اگر فالی باب میل شما نبود می توانید یک بار دیگر امتحان کنید ،مطمن باشید پس از چند مرتبه حتما به خواسته ی خود می رسید.

                                                                                        با تشکر

                                                                                       استاد سنجاب

 

4 2
1 6
7 5
5 7
3 1 
3 4
6 2

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت17:51توسط استاد سنجاب | |



همزیستی مطلق۲:

سوسک

سوسک

سوسک

می گویند مار از پونه بدش می آید

در خونه ش سبز می شود!

نمی دانم چرا به جای این

از قدیم نگفته اند

مثلا آدم از سوسک بدش می آید

توی خانه اش تخم ریزی می کند!

خیلی وقت ها شده که از خودم و بقیه می پرسم:

خدا با چه هدفی سوسک را خلق کرده؟!

مادرم می گوید

خدا هیچ چیزی را بدون حکمت نیافریده.

واقعا توجیه می شوم

چون وقتی فکر می کنم

می بینم اکر سوسک ها نبودند

مورچه های بیچاره

از چی تغذیه می کردند؟!

یا این که

باید صبر می کردند

تا خدا ی ناکرده بعد از صد و بیست سال

مثلا یک آدم بمیرد

آن وقت دلی از عزا در بیاورند.

به هر حال

هر چیزی توی این دنیا قابل توجیه است!

 

همزیستی مطلق۳:

سوسک های خانه ی جدید ما

سوسک های آب داری هستند

آب دار یعنی

وقتی پایتان را رویش فشار می دهید

یک محلول بد رنگ

که احتمالا بسیار تلخ است

 از شکمشان بیرون می زند

هر چه بیشتر باشد

سوسک آب دار تری محسوب می شود.

می خواهم بگویم

اگر یک نفر به من بگوید

یا این سوسک را له می کنی

یا مثل سوسک لهت می کنم

ترجیح می دهم مثل سوسک له شوم.

                                                    متاسفانه  ادامه دارد...

 

گوشزد:

وقتی منطقی فکر می کنم می بینم که احمدی نژاد هم می تواند حق داشته باشد.بالاخره به قول نیوتون هر کنشی یک واکنشی دارد(یا هر کنشی یک واکنشی دارد به هر حال!) این جا یک سری آدم هستند که نمی خواهند سر به تنش باشد.یعنی نباید از خودش دفاع کند؟!نباید بزند پک و پوزشان را بیاورد بالا؟!حالا فرضا تقلبکی هم کرده باشد...واقعا حقش این بود...ااو چهار سال به ما خدمت بلاعوض کرده  یعنی اگر خودش داوطلبانه می خواهد چهار سال دیگر به ما خدمت کند نگذاریمش؟!!!!

درسته که دیکتاتور است.اما به قول ماکیاولی:حکمرانان باید هم شیر باشند هم روباه!!!و همچنین می گوید: در هر جامعه ای باید با مردم طوری رفتار کنی که در خور آن ها باشد...یعنی نباید با مهر و محبت با آن ها رفتار کنی چون ممکن است پررو شوند.مثلا تا زمانی که مردم دروغ می گویند و تهمت می زنند و حق هم را با زور می گیرند شما هم باید همین طوری با آن ها رفتار کنی تا جامعه بیفته روی غلطک! پس این هم می تواند جزو خدمات ایشان به ما باشد.

یا به قول فرخ:اگر نکشی می کشنت...یا اگر نخوری می خورنت...و از این حرفا.

بالاخره هر چیزی رو می تونی تو ذهنت بالا پایین کنی تا توجیه بشی!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت22:48توسط استاد سنجاب | |



امروز بد ترین حمام عمرم را رفتم

1.توی وان دو تا سوسک گنده افتاده بود

و من مجبور بودم

تا آخر

یک گوشه بایستم

تا سوسک ها را نبینم

در ضمن

مواظب باشم

که آب، خیسشان نکند

چون با تماشای یک سوسک خیس

منطقا حال آدم بیشتر به هم می خورد.

 

2.آب سرد سرد بود.

آب واقعا سرد بود.

چون مادرم تابستان ها از آب گرم بدش می آید

و آب گرمکن را خاموش می کند.

و من مجبور بودم

تا آخر

یک گوشه بایستم و بلرزم.

و شامپو روی سرم بماسد

و بعد شوره بشود.

 

3.در طول شستشو

آب در شرف قطع شدن بود.

چون مادر جان داشت

حیاط را می شست

و من مجبور بودم صبر کنم

تا وقتی آب پر زور شود

خودم را بشویم.

 

4.حوله بو گندو بود.

احتمالا چند روز لای لباس های نم کشیده افتاده

یا قاطی چیز ها شده بود.

به هر حال

 من مجبور بودم

خودم را باهاش خشک کنم.

 

5.اصولا در این مواقع

هیچ کس صدای فریاد هایت را نمی شنود!!

                                                          این داستان ادامه دارد....

 

چند گوشزد:

از این شعر سفید هیچ برداشت سیاسی نکنید.خوب ممکنه برای هر کسی این معضل پیش بیاد مخصوصا توی این گرمای تابستان و شیوع آنفولانزای خوکی و غبار هوا  و حمله ی سوسک ها و...مسخره هم نکنید.

اما یک چیزی هست که باید بگم:چند سال پیش از همین تلویزیون جمهوری به اصطلاح اسلامی یک محاکمه دیدم و حرف های شخصی به نام خسرو گل سرخی که حتما شما هم شنیده اید ،را شنیدم.دیشب دوباره از همین شبکه ها محاکمه ای دیگر پخش شد.لحن همان لحن بود با بغض و یک جور قاطعیت.حتی با دقت به حرکات دست یک شباهت هایی دیده می شد.تنها با تفاوت این که در بیدادگاه شاه این قدر انسانیت دیده می شد که پیش از اعدام به او اجازه دفاع از عقاید محکوم را داده اند ولی در دادگاه به اصطلاح اسلامی...

البته این دادگاه را به چیز های دیگری هم تشبیه کرده اند:مثلا دادگاه های استالینی.

و دادگاه محاکمه ی گالیله:در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی وی در تائید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه مخالف نص کتاب مقدس بود و از سویی با نظریات ارسطو که کلیسا حامی آن بود همخوانی نداشت. وی مجبور به امضای توبه نامه‌ای با این مضمون شد:

« در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم. »

وی شش سال بعد رسما از تدریس نظریه کوپرنیک در دانشگاه منع شد و تا سالها بعد مرتب مورد بازخواست کلیسا قرار می‌گرفت. سرانجام گالیله علیرغم اعتقاد درونی اش، مجبور شد اعتراف کند که نظریه ارسطو درست است و زمین مرکز جهان است

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت19:28توسط استاد سنجاب | |



چه کسی ندا را کشت؟!

 

یکی از افراد اراذل(و اوباش که از قضا شاهد عینی هم بود):

در واقع من خودم به میر حسین رای دادم ولی هرگز از اغتشاش گر ها حمایت نمی کنم.چون این کار من باعث می شود که عده ای فرصت طلب از آب گل آلود ماهی بگیرند.و تلاش خود را برای مشوه کردن چهره ی ایران و اسلام به کار بگیرند.پس پیشنهاد می کنم که اگر کسی اعتراضی داره می تونه از مجاری قانونی اقدام و به شورای نگهبان اعتراض خودش رو ارائه کنه.تا بعد از بررسی صحیح بودن پیشنهاد به آن از طریق قانونی رسیدگی بشه.اما اگر بعضی افراد این کار رو نکنند و در جمع مردم حاضر شوند و  به این اغتشاشات دامن بزنند خون بعضی افراد مثل من به جوش میاد و آن کاری  را می کنم که نباید می کردم.اما چی شد که ندا را کشتم...فقط به این دلیل که از یکی از رسانه های نا مشروع عکس آن فرد را دیدم که داشت مردم را هدایت می کرد همین شد که خونم به جوش آمد و یک لحظه عصبانی شدم و این کار را کردم.آخرش هم می تونم از دست اندر کاران زحمت کش این برنامه تشکر کنم؟!!

 

 

فائزه هاشمی:

چرا نباید می کشتمش؟!!!در حالی که خودم با این جفت چشمای خودم دیدم که شوهرم داشت به دستش نوار سبز می بست!حوصله داشتم بیام سر پیری هوو بالای سرم بیارم.کار خوبی کردم که با یک تیر دو نشون زدم!

 

 

برادران سخت کوش لباس شخصی:

(متاسفانه این قسمت سری و کاملا  محرمانه می باشد)

 

 

میرزا کوچک خان جنگلی:

همشیره یکی از سران مزدور وابسته به قدرت مرکزی بود که از جنبش گیلان گریخته بود.باید خونش ریخته می شد تا چشم ترسی به آنان می زدیم.

 

محصولی(وزیر کشور):

عشد(عرض شود خدمتتان که)مدت ها پیش چهل پنزاه(پنجاه)پرونده در دست محمود دیدم.گفتم:این پرونده ها متعلگ به کیه؟  یک نگاه پر از محبت به بنده انداخت و گفت:شخصی به نام ندا آگا سلطان.

گفتم:گربان!این همه پرنده مال یک نفر؟!  گفت:این دولت خدمت گزار هرگز این چنین دوست نداشته ولی چه کنیم که انگدر جرمش سنگین شده که...و آه بلندی کشید.

بعد گفت:حالا محصول زون(جون)،کار به کار اینش نداشته باش و برو و کاری که من بهت می گم انزامش(انجامش) بده تا تو دولت بعدیم یه فکری به حالت بکنم.

ما هم گفتیم چشم گربان و رفتیم دنبال آن ماموریت.

وقتی ماشه را کشیدیم برای اولین بار یک سوال ذهنمان را مشوش کرد و از محمود پرسیدیم که این ندا آگا زن بود یا مرد؟!!

محمود چنان دستی به پشتم زد که مردم داریش برایم ثابت شد و گفت:مهم اینه که خس و خاشاک بود.

 

 

علی(توضیح دیگری درموردش در دست نیست):

زهره خیلی وقت بود که با من تماس نگرفته بود.اون یکی از افراد سازمان منافقین در انگلستان بود.وقتی بهم زنگ زد خیلی غافلگیر شدم و گفتم حتما یه ماموریت مهمی داریم.اولش یه چیزایی گفت که درست یادم نمیاد.راستش خمار بودم.انگار گفت نمی دونم چی رو به چی کن باهاش اتوبوس و آتیش بزن بعد برو فلان جا جی کار و کن و از این حرفا.اما یه چیزی کفت که منو از خماری در آورد.گفت برو فلان جا و مشخصات یه دختره رو داد و گفت بکشش.گفت می خوام فردا جنازشو تو شبکه ببینم و از این حرفا...ما هم که منگ بودم و یه چیزی حرومش کردیم.

 

 

 

رئیس جمهور محبوب:

ببین ، انتخابات مثل یک بازی فوتبال می مونه.در فوتبال وقتی یک نفر تیم محبوبش می بازه مسلما منطقا و اصولا ناراحت می شه وممکنه بعد از مسابقه چراغ قرمز رو رد کنه ما هم طبق قانون جریمه ش می کنیم. خانم آقا سلطان هم یکی از این ها بود که از چراغ قرمز رد شد و ما هم کمی جریمه ش کردیم.

 

 

ابو محمد مشرف الدین مصلح ابن احمد بن مشرف(ملقب به سعدی):

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گل از خارم بر آوردی و خار از پا و پا از گل

 

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید

هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل

 

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

 

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید

نه قتلم خوش همی آید که دست و پنجه قاتل

 

اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند

شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

 

در این معنا سخن باید که جز سعدی نیاراید

که هرچ از جان برون آید نشیند لا جرم بر دل.

 

(اگر غلط غولوطی چیزی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید چون هم تو خوابم دارم تایپ می کنم هم با سرعت صد کیلومتر در ثانیهُ چک نویسی چیزی هم ندارم .فعلا...)

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت2:36توسط استاد سنجاب | |