|
اندام لاغر و باریکش زیر لحاف موج می خورد.شکم بالش زیر سرش گود افتاده بود و سرش افتاده بود پایین.تو رختخواب نیم خیز شد و بالش را چنگ زد و چند تا مشت محکم به پهلو های آن کوبید و دوباره گذاشتش سر جاش و تنش را باز تو رختخواب انداخت.طاقباز خوابید.اما دید اگر به پهلو بخوابد راحت تر است.خیزی برداشت و رو دنده راستش غلتید.زانوهاش را تو شکمش تا کرد و یک دستش زیر صورتش و دست دیگرش لخت انداخت رو پهلویش و جلوش زل زد.سپس تو جاش سیخ شد و دو قلم باریک پایش را بهم پیچید و پشت یک پایش را زیر کف پای دیگرش قفل کرد و کش و قوس رفت و دهن دره کرد.فکر کرد به پهلوی دیگر بخوابد.رو شکم بخوابد.پا شود بنشیند.پا شود برود زیر پا شیر آب بصورتش بزند.تو اتاق راه برود.چند خط مثنوی بخواند.سرش منگ بود و پلکهایش هم نمی آمد.
یه چیزی می خوام ازت بپرسم مسخرم نکنی ها... نمی دونم چرا ما فکر می کنیم که فکر کردن به بعضی از فکرا گناهه کبیره اس! به غزاله گفتم:نمی خواد به این چیزا فکر کنی...منم با این که آدم بزرگم ولی..ولی هیچی نمی دونم.
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|