تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

 

خیلی گرسنه هستم

ولی در یخچال چیزی جز یک کاسه کله پاچه ی یخ کرده نیست.

عق

خیلی خوابم می آید

ولی می دانم که اگر دراز بکشم فقط سرم گیج می رود.

عق

هوس چای دبش کرده ام

ولی  سماور خاموش است و قوری چای جوشیده صبح رویش.

عق

دلم می خواهد دوستش داشته باشم

ولی نه یک مرد زشت و بی ریخت را که بوی سیگار می دهد.

عق

دلم می خواهد با خدا حرف بزنم

ولی نه وقتی فقط به فکر چلاندن آخرین قطره های خونم است.

عق

دلم می خواهد بالا بیاورم

ولی محتویاتش از گلویم پایین می رود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت1:19توسط استاد سنجاب | |



خسته شده بود از این که تنها او را عبادت کنند و قربان صدقه اش بروند...از این که فرمان دهد و فرمان برند...دلش موجودی می خواست متفاوت...نه مثل فرشته ها پاک...خدا عاشق شده بود...عاشق این موجود...عاشق کسی که مثل فرشته ها نبود و کمی شیطنت داشت...

سرانجام تصمیم گرفت آن را بیافریند....

و خداوند انسان را آفرید...

و آن قدر به او ایمان داشت که می ترسید باز هم مانند مخلوقات دیگرش دست از پرستش باز ندارند ...پس شیطان را شیطان کرد...

و می خواست لطفش را بر او تمام کند ... خیلی چیز های خودش را به او داد...

به او اراده داد....و فکر نمی کرد که روزی این موجود اراده اش را علیه آفریننده ی خود به کار بگیرد...

وقتی دید نتیجه ی کارش این گونه از آب در آمد...به فکر افتاد...شاید هم پشیمان شد...اما دیگر پشیمانی فایده ای نداشت...چون کار از کار گذشته بود و این موجود روز به روز زیاد و زیاد تر می شد...

چاره اندیشید...بهشت و جهنم آفرید!

پیامبر فرستاد!

اما بی فایده بود...

چون انسان اراده داشت و عقل نداشت!

خداوند دلش به رحم آمد...از اینکه موجودی را که زمانی عاشقش بوده عذاب دهد...

بد ها بیشتر می شدند و مجبور بود جهنم را وسعت دهد...

اما دید این طور نمی شود....

چون این موجود گناه داشت...چرا باید هم در دنیا می کشید هم در ...

مگر او نبود که دلش یک موجود همین جوری  می خواست!

و خداوند تصمیم آخرش را گرفت...

                            انسان بر او پیروز شد.

پ.ن:

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

                 « گروس عبدالملکیان »

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت0:46توسط استاد سنجاب | |



پیرزن بقچه اش را برداشت تا ساعت تحویل در حمام باشد...

 (پ.ن:به عقیده ی قدیمی ها دختری که ساعت تحویل در حمام باشد در آن سال به خانه ی بخت خواهد رفت!)

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت3:4توسط استاد سنجاب | |



 

بگذریم... حالا که چند روز عید خیالتان راحت است و ترجیح می دهید صبح ساعت دو و نیم از خواب برخیزید و تکرار مرد دو هزار چهره را تماشا کنید و  بعد بلافاصله سومین تکرار سریال ماه عسل (شبکه دو)و بعد بلافاصله بزنید شبکه یک عمو پورنگ(تخصصی ترین برنامه صدا و سیما)یا فیتیله و از زندگی لذت ببرید و بعد که تمام شد تا شروع قسمت جدید ماه عسل(ساعت نه ونیم) بزنید شبکه چهار که احتمالا در این ساعت یا دارد بینندگان جان! را نشان می دهد یا زندگی نامه ی ویکتور هوگو البته فقط تا ساعت نه و نیم چون فورا باید شبکه دو  و ماه عسل را ببینید.پس از ماه عسل ساعت ده و ربع فورا بزنید سه و قسمت جدید مرد دو هزار چهره را ببینید بعد یک سریال جدید هم هست فکر کنم شبکه یک بعد از ان پخش شود آن را دیده و ندیده حتما ساعت یک و نیم سومین تکرار ماه عسل را ببینید تا از دستتان نرود بعد از آن هم مختارید می خواهید بخوابید  می خواهید چیزی بخورید می خواهید بیدار بمانید می خواهید ...

به این می گویند یک برنامه ی منتظم و ایدئو لوژی موثر برای ایجاد توازن لایف استیل با به کار گیری هدفمند ظنیات تشکیل شده در قوه اکتشاف و اختلاف گوهر ذات که خود متشکل از اجزایی نظیر وهمیات فرضیات و حدس و گمان است لذا با به کار گیری این قوه مکاشفاتی در سیستم خیله آدمی معرض می شود که با استفاده از عملکرد متعین آن می توان به نتایجی از این قبیل دست یافت.والسلام.

 

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت2:7توسط استاد سنجاب | |