|
لیلی و مجنون مجنون: آه، لیلی من! لیلی: آه، مجنون من! مجنون: چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود. لیلی: آه، من هم چشمانم از دیدن تو سیر نمی شود. مجنون: الهی دورت بگردم که از چرخش به دور تو سیر نمی شوم. لیلی: الهی من هم دورت بگردم که من هم از چرخش به دور تو سیر نمی شوم. مجنون: الهی مژگان تو مثل تیر وسط قلب من بخورد که از دیدن مژگان تو سیر نمی شوم. لیلی: الهی خم زلف تو دور گردنم پیچ و تاب بخورد که از پیچش زلفان تو سیر نمی شوم. ( لیلی و مجنون سه سال بدون اینکه تلویزیون نگاه کنند یا روزنامه بخوانند یا خرید کنند یا تاکسی سوار شوند یا با کسی حرف بزنند همینطور قربان صدقه هم می روند....) مجنون: اصولا من نمی دانم چرا اینقدر سیر نمی شوم..... لیلی: آه، من هم اصولا نمی دانم چرا اینقدر گرسنه ام..... مجنون: جدا تو هم خیلی گرسنه ای؟ لیلی: آره جان تو، سه ساله داریم قربون صدقه هم می ریم، از گشنگی مردم..... مجنون: می گم بیا یه ذره راه بریم شاید سیر شدیم.... لیلی: ولی فکر کنم اگر راه بریم از گشنگی می افتیم و می میریم.... مجنون: من عاشقتم، ولی سیر نمی شم..... لیلی: منم سیر نمی شم.... مجنون و لیلی از گرسنگی می افتند و غش می کنند. در همین حال عده ای در حالی که شعار می دهند انرژی هسته ای حق مسلم ماست از کنار آنها رد می شوند و می روند. عشق شوری در نهاد ما نهاد.... لیلی روبروی مرکز آمار ایران بغل خیابان منتظر است. آن طرف دویست و هفتاد و شش اکیپ در حال اجرای طرح امنیت اجتماعی اند، مجنون سر می رسد و به طرف لیلی می رود. ( قیمت زمین تا وقتی مجنون به پیش لیلی برسد پنج درصد بالا می رود) مجنون: لیلی!( صدایش طنین می اندازد) لیلی: مجنون!( صدایش در خیابان می پیچد) مجنون و لیلی به طرف هم می دوند، اما هر چه می دوند به هم نمی رسند، دو گروه از مامورین طرح امنیت اجتماعی بین آنها ایستاده اند. مامور مرد به مجنون: هشه! کجا؟ مجنون: من عاشقم، عاشق! مامور مرد: تو به قبر ابوی نسبتا مرحومت خندیدی که عاشقی!( دو بامبی می زند توی سرش) لیلی( با گریه می آید): تو رو خدا نزنیدش، اون عشق منه، مجنوووووووون! مامور زن( لیلی را می گیرد): اوی آکله! چیه نعره می کشی؟ شوهرته؟ لیلی: نه، عشق منه..... مامور زن: عقدنومه دارین؟ سند داری؟ محضر عقد کردین؟ لیلی: نه، ما عاشقیم..... فقط عاشق..... مامور زن: نومزدته؟ حلقه داری؟ لیلی: نه، حلقه عشقش به گردنمه..... مامور زن: بیخودی چرت و پرت نگو، یا عقدنومه بده یا می ری بازداشت..... مامور زن دست لیلی را می گیرد و او را به طرف ماشین نیروی انتظامی می برد.... مجنون( جیغ می کشد): نه، نبریدش، اون عشق منه! مامور مرد: پس تو هم اعتراف می کنی که شریک جرمش هستی؟ تو رو هم می بریم..... مجنون و لیلی را در دو اتومبیل جدا گانه می برند..... . یک ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند، ولی به محض اینکه برای دیدن هم به محل قرارشان جلوی بانک تجارت می روند مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی اجرا شده و هر دو دستگیر و لیلی با دستبند و مجنون با آفتابه و دستبند به زندان می روند..... در این مدت قیمت زمین سی درصد اضافه شده و اجاره خانه یک و نیم برابر شده است. . . شش ماه بعد: مجنون و لیلی آزاد می شوند و بعد از اینکه تعهد می دهند که بدون رضایت خانواده همدیگر را نبینند، به محض آزادی با هم قرار می گذارند که جلوی بانک ملی میدان فاطمی سراغ همدیگر بروند. آنها در جریان اجرای مرحله سوم طرح امنیت اجتماعی دستگیر شده و دوباره زندان می روند. و در این مدت قیمت زمین دو برابر و اجاره خانه دو و نیم برابر می شود. یک سال بعد: یک سال بعد لیلی و مجنون آزاد و پس از اقدام به دیدار مجدد در مقابل وزارت اقتصاد و امور دارائی در جریان اجرای مرحله هفتم طرح امنیت اجتماعی دستگیر می شوند.... و در این مدت قیمت خرید خانه دو و نیم برابر و اجاره خانه سه برابر شده است.... محمود قصه گو: بله فرزندان من! لیلی و مجنون که سخت عاشق هم بودند سه سال را در زندان گذراندند و مشکلات اقتصادی به هیچ وجه بر زندگی و عشق آنان اثری نگذاشت، آنها حتی تا آخرین روزهای زندان هم متوجه نشدند که قیمت ها اضافه شده است، چرا که آنها اینقدر عاشق هم بودند که همه اش در زندان بودند و کسی که در زندان باشد متوجه افزایش قیمت ها نمی شود، پس نتیجه می گیریم که آدم وقتی عاشق باشد چون زندانی می شود متوجه افزایش قیمت ها نخواهد شد. قصه ما به سر رسید، کلاغه چون نمی تونست اجاره خونه شو بده، بنا براین اصلا دلیلی نداشت که بره طرف خونه اش که بهش برسه یا نرسه..... پا نویس:
این داستانی که خواندید نوشته ی من نبود! بلکه نوشته ی یک نفری مثل من بود!(استاد سنجاب) یعنی من این جوری احساس می کنم... همین طوری یه جایی چشمم بهش خورد تو یه وبلاگ.نه آدرس وبلاگش رو می ذارم نه هیچی دیگه...
از رمان های خارجی تنها یک چیز یاد گرفتم: شامپاین گرم می چسبد تام کولینز سرد! پانویس ۱.وقتی رتبه ی خودم رو توی نظر سنجی وبلاگ دیدم شوکه شدم از ذوق زدگی! یک نفر به من رای داده بود...وای خدا! باورم نمی شه...خدایا شکرت... هر کی هستی برام پیام بذار می خوام یه جایزه ی خیلی خوب بهت بدم. جدا می گم.پیام خصوصی بذار البته باید سند و مدرک بیاری که خودت بودی. ۲.واقعا دست مریزاد! یک سال از وجود وبلاگم گذشت و هنوز...هنوز آمارم به یک هزارم نرسیده! «تازه احتمالا نهصد تاش خودم بودم.» افسوس.... ۳.راستی این پروفایل وبلاگ چیه دیگه؟! یه چیزایی نوشتم ولی کجای صفحه اس؟!!
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|