تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

سلام.از آن جایی که بنده همیشه به دنبال عکس های زیبا و دلنشین هستم در حال وبگردی چشمم به عکسی افتاد که حیفم آمد آن را از انظار گرامی پنهان دارم...

امیدوارم از تماشای این عکس زیبا و هنری لذت ببرید...

شما را به دیدن آن دعوت می کنم...

هورا....

.

.

.

 

 راستی یادم رفت بگویم:تقدیم به تمام پسرهای دنیا

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت14:22توسط استاد سنجاب |



یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیچکی نبود.یه روز سنجاب کوچولوی قصه ی ما حوصله اش سر رفت و به سرش زد بیاد به روز کنه...

 سنجاب کوچولو یاد یکی از همکلاسی هاش افتاده بود. وقتی دوم و سوم راهنمایی بود.همکلاسیش یه سنجاب خیلی با حال بود که هنوزم هر وقت یادشو می کنه لبخند روی لباش می شینه.

 همکلاسی سنجاب قصه ی ما، صفتی که داشت این بود که خیلی بلند پرواز بود و همیشه حرفایی می زد که سنجاب کوچولو شاخ نه بلکه تیر چراغ برق در میاورد.

 یعنی که این دوست کوچولو خیلی خالی بند بود.

 سنجاب کوچولو یادشه که خودشم از این اصطلاح خوشش میومد.چون اون روزا زمانی بود که تلویزیون، سریال بهروز خالی بند رو نشون می داد.

همکلاسی کوچولو همیشه حرفای قشنگی می زد. مثلا از مایکل می گفت.پسر خاله ای که توی نیویورک زندگی می کنه و خلبانه.

 مایکل پسر خیلی خوشتیپ و خوشکل و همه چی تمومی بود.

 مایکل یه پسر ایده آل بود،که همیشه با نامه های عاشقانه اش منت همکلاسی کوچولو رو می کشید.

 سنجاب کوچولو که ،بس که قند تو دلش آب شده بود داشت زهره اش می ترکید،هر روز بهش اصرار می کرد :همکلاسی،یه بار عکسشو بیار ببینمش.

 همکلاسی کوچولو هر روز می گفت: باشه هر وقت برام فرستاد میارم عکسشو.

 اما آخر سال شد و سنجاب کوچولوی قصه ی ما چشم انتظار موند و موند و موند...

 تا این که همکلاسی رفت...

 رفت به یه سفر دور و دراز...

      

  (وای که چقدر دلش برای حرفای اون لک زده)

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت22:32توسط استاد سنجاب |



 

لطفا متْن زیر را نَخوانید!

 

_آی سرم!

گیج

حالت تهوع

_خواااااااابم میاد...

مثل یه کابوس اومدی و رفتی....

آشغال کثافت

گاز

_آخ!

سرعت

ترمز

هندل

_آ ی!

آتیش به زندگیم زدی و رفتی

رفتی...

مثل یه کابوس...

_گرمه...خیلی گرم

عرق...

_ها ها ها

_سرده...

بخار شیشه

دم

باران...

شرشر

می لرزم...

عرق می کنم....

آتیش به زندگیم زدی و....

رفتی...

گاز

گاز

گاز

بالا می آید

پایین می رود استفراغ

_کثافت...عوضی

ترش

گاز

رفتی و من ....

موندم و خاکسترم

_آی سرم...آی...

_می سوزه...چشام...

_من کجام؟!

گاز

گاز

گاز

بلای تو کاش نمی یومد سرم...

ترمز

_آی

مثل یه کابوس

بوس

بوس

س س س س...

_جلوی راهتو ببین زنیکه ی ...!

گار

دنده

سه

چهار

پنج

شش

هف...

آتیش

تیش

تیش به زندگیم...

سرعت

 گیر

گاز

گرومب!

زدی و رفتی....

 

 

پانویس:

اشتباه نکنید! این شعر سفید نیست بلکن داستان کوتاه است.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت14:34توسط استاد سنجاب |