|
قسمت آخر: ((با عرض پوزش.پست جدیدم به دلایل امنیتی! محو شد.فعلا با همین پست حال کنید تا هفته ی بعد.که با یک شعر به روز می شم)) زن ها و ندیمه ها و کنیزکان همه تحت تاثیر حرف های نافذ انیس الدوله قرار می گیرند و تصمیم می گیرند که هر چه او می گوید عمل کنند. وقتی لی لی را به قصر خود دعوت می کنند تازه می فهمند کجای کارند...و چقدر از قافله عقب... یک نگاه به ابرو های او می اندازند و یک نگاه به پاچه ی بز خود! یک نگاه به صورت مخملی او و یک نگاه به سبیل خود...یک نگاه به...( خوبیت نداره باقیشو بگم) بگذریم... یک شب که انیس الدوله در حالت بین خواب و بیداری به سر می برد سایه ای بر بستر خویش می بیند ...یک سایه ی وحشتناک و عظیم الجثه.ترس بر دلش می نشیند. زنی ناشناس می آید و در گو ش انیس الدوله شعری در مذمت لیلا(لی لی) می سراید و از او می خواهد که با هم و دست جمعی در محضر شاه عالمگیر بخوانند و برقصند و پای کوبی کنند تا لیلا از چشم او بیفتد...شعر این بود: لیلا را بردند چاله سیلابی براش آوردند نان و سیرابی لیلا را بردند دروازه دولاب براش خریدند ارسی و جوراب لیلا را بردند حمام گلشن کنت بی غیرت چشم تو روشن فلفل تندم لیلا دختر کنتم لیلا لیلا ملوس است باباش دیو...است ننه اش عروس است... ( البته این یک تصنیف طولانی است که فعلا از ذکر آن می گذریم و ادامه ی داستان...) انیس الدوله صبح که از خواب بر می خیزد و شعر را روی کاغذی آراسته می بیند متعجب می شود.با خودش فکر می کند: خواب بودم یا بیدار؟! این زن کی بود؟حکما هر کی بود می خواست ما را از اسرار لیلا آگاه کند.بی خودی که این تصنیف طویل را نیاورد خدمتم...شهنشاه باید قدر پاکی و نجابت ما ها را بداند...باید ما او را روشن کنیم تا گول ظاهر این دختر را نخورد! اما یهو و ناگهان وجدانش از خواب پرید.موهای مجعدش را خاراند.دستی به سبیلش کشید و با خود گفت: ما نباید با آبروی دختر مردم بازی کنیم! شاید اون زن با لیلا سر دشمنی داشته! من از کجا بدانم؟ گیرم که راست گفته باشه...ما نباید با آبروی یک خوانواده بازی کنیم! گیرم که اون خوانواده کافر باشن...ما جواب خدا رو چی بدیم! نه نه خدا رو خوش نمیاد...خودم باید برم با لیلا حرف بزنم.بگم پاشو از تو کفش ما در بیاره...بگم بره پی کارش...بگم اون قدر ناصر زن داره که یه شبشم به تو نمی رسه...آره.راه درستش همینه... همان روز چادر و چاقچورش را سر کرد و رفت سراغ لیلا.و همه چیز را بهش گفت. گفت:دخترم! بهتره خودت بکشی کنار...ما خودمان آنقدر بدبختی داریم... آن قدر هوو داریم که فرصت به تو یکی نمی رسد!بگذار زندگیمان را بکنیم...بگذار جناب همایونی اگر شده است یک شب هم گنار ما بیاساید...چرا می خواهی ما را از چشم و چالش بیندازی؟! تو را به خدا برگرد به فرنگ...آن جا شوهر جوان و خوشتیپ و تحصیلکرده و پولدار خواهی یافت! این ناصر چه دارد که می خواهی جوانیت را به پایش تباه کنی؟! سواد هم ندارد...نامه های عاشقانه اش را هم خود ما برایشان قلم می زنیم...تیپ خوبی هم که ندارد...کم کم که پا توی سن گذاشته و به آلزایمر مزمن نیز مبتلا...دو روز دیگر باید زیرش لگن بگذاری...برو دختر...برو دنبال یک زندگی بهتر باش... آهی از نهاد لیلا بر آمد.از چشم های آبیش خستگی و ناچارگی می بارید.لب های کوچکش را که تا آن موقع تا بنا گوش باز مانده بود باز تر کرد و با سوز دل گفت:What you say؟! پایان
سلام... (بعد از یه مدت طولانی تصمیم گرفتم ادامه ی داستان لیلا را بنویسم.البته این داستان اصلا واقعیت ندارد و به دنبال سند و مدرکی براش نگردید.هر گونه کپی برداری از آن و چاپ آن در روزنامه های سراسر دنیا. اعم از جام جم! ضمیمه ی چار دیواری! مجاز می باشد.) تقدیم به دختر عمو های گلم که گفتند اگر ادامشو ننویسی خود کشی می کنیم! و تقدیم به همه ی اونایی که ازم گله کردن: آن چه گذشت: از روز آشنایی انیس الدوله و ناصرالدین شاه کبیر گفتیم ...و اینکه چند سال بعد وقتی که انیس الدوله کمی پا به سن گذاشت و ناصر بس از سفر های فرنگ و دیدن زن های رنگ و وارنگ دلش هوای زن جوان و موبور می کند.از قضا مردی به نام کنت به ایران می آید برای کار های نظامی .که دختر زیبایی دارد به نام لی لی و ناصر عاشقش می شود... اما....انیس الدوله حس حسادتش فوران می کند و تصمیم می گیرد زن های حرمسرا را گرد خود بیاورد و تا ضد او شورش کنند... ادامه ی داستان: گذشت و گذشت تا بالاخره انیس الدوله توانست شمار زیادی از زن های حرمسرا را در سرسرا جمع کند.خودش هم رفت نشست بالای سن و تریبونی که جور کرده بود.(البته آن زمان میکروفون بلند گو و اکویی هنوز اختراع نشده بود اگر هم اختراع شده بود هنوز در ایران رواج نداشته.در آن موقع فقط دوربین عکاسی اختراع شده بود که ای کاش نشده بود! ) وبعد با چهره ی حق به جانبی نطق فرمود: _ آهای زنان ایران زمین! چرا ساکت نشسته اید؟! چرا از حق خود دفاع نمی کنید؟مگر ما چه چیزی از آن زن های فرنگی کمتر داریم؟ یه موی سیاه ما می ارزد به یه خروار موی بلوند اون ها! شما از همه جا بی خبر نشسته اید و قاپ شوهرتان را دزدیده اند...تکانی به خودتان بدهید.بجنبانید آن...ما نباید بگذاریم به این سادگی حق ما را بخورند...ما نباید همانند طفیلان باشیم که با یک گردو و یا شکلات شکلات سرمان را شیره بمالند... به اینجایش که رسید تمام زن ها ندیمه ها و کنیزکان زدند زیر گریه.انیس الدوله بیان گیرایی داشت.و همه را تحت تاثیر قرار می داد.در میان جمع همهمه ای بلند شد.یکی از زن ها که از شدت گریه نمی توانست حرفی برند گفت:حتما چیز خورش کرده! وگرنه ناصر... دیگری گفت: باید بکشیمش...تا دیگه همچی فکری به سرش نزنه! _ چاره ی کار دست منه! یه چیکه شاش گربه...سبیل سگ...فضله ی موش! _ آره...می ریزیم تو غذاش! فکر هرچی دختره از سرش می پره! _ نه بابا! به جای این یه ریزه سیانور بریز تو چاییش...همه مون از دستش راحت می شیم. _ خودم با دستای خودم خفه اش می کنم.تا چشاش دربیاد دلش هوای زن موبور نکنه! _ الهی بمیرم! چرا ناصر جونمو بکشیم...اون پتیاره رو گور به گورش کنیم. انیس الدوله که گر گرفته بود و صورتش مثل لبو قرمز شده بود فریاد زد: بی مخا!(ناسزای قدیمی) این مخیله های فرو مایه تان را به کار بگیرید...کمی منطقی تر فکر کنید ...کمی واقع نگر باشید! کمی روحیه ی ناسیونالیستی خود را تقویت کنید...این راهش نیست! با ادرار و مدفوع و دیسانتری (گلاب به روتون) نمی توانیم شهنشاه را پس بگیریم! ما باید از خودمان شروع کنیم...مسلما اشکال از خودمان بوده! باید ببینیم کجای کار اشباه بوده...چه چیزی برایش کم گذاشتیم...باید از یک راه منطقی وارد شویم...ما باید با لی لی دیدن کنیم! این داستان ادامه دارد البته خیلی زود با آخرین قسمتش به روز می شم...
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|