تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

دیگه تا من باشم اینجا داستان بنویسم!

سرقت آثار ادبی شنیده بودم و لی نه تو روز روشن! دیگه بی خیال ادامه ی این یکی ...ادامه اشو بنویسم که دو روز دیگه ببینم اسمشو کردن سبیل الدوله و توی نیوز چاپش کردن؟!

همین طور راحت میان سوژه ی مردم رو ورمیدارن میبرن چاپ می کنن! کجا...اونم توی روزنامه ی جام جم!

درسته اسمم سنجابه ...ولی این دلیل نمیشه که توی جنگل زندگی کنم و از همه جا بی خبر. مطمئن باشید تمام روزنامه ها و مجلات رو از همشهری گرفته تا شهروند! ریز به ریز می خونم ...چه برسه به...

زنگ زدم دفتر روزنامه و چار تا چیز بهشون گفتم...اما از حقم می گذرم چون مجبورم.چون دیگه از دستم رفت و تکراری شد...چون اینجا! حق منه که باید ضایع بشه.اصلا وظیفه ی منه که برای بعضیا بنویسم!

اما آقایی که خودت میدونی! این انصافه که بقیه فکر کنن و داستان بنویسن بعد شما با تغییر چند کلمه بری چاپ کنی به اسم خودت؟!

 

پا نویس:

این روز ها که می گذرد شادم.

شادم ...

که می گذرد...

این روزها.

 

(این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود)

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت16:9توسط استاد سنجاب | |



(ابتدا کمی صبر کنید تصویر لود شود سپس داستان را بخوانید)

 

 

روزی روزگاری پادشاهی رندگی می کرد به نام ناصرالدین شاه قاجار.

روزی روزگاری از گذر ایام که از روستایی می گذشت برای شکار... چشمش به دخترک زیبا و شیرین زبانی خورد که فاطمه نام داشت.

روزی روزگاری ناصر یک دل نه بلکه صد دل عاشق دخترک شد.و دخترک را همراه خود به قصرش برد و به عقد خویش در آورد.

خیلی نگذشت که دخترک شد سوگلی حرم سرای ناصر...

آن روز ها فاطمه محرم اسرار شاه ایران بود.و انیس و مونس شب های تنهایی او.

همین راز داری های او بود که به دخترک لقب انیس الدوله را داد.

اما داستان از آن جا شروع می شود...

روزی روزگاری  که انیس الدوله بی محلی های شوهرش را احساس می کند و بعد از کند و کاو بسیار در میابد که شوهرش ناصر جان زیر سرش بلند شده! و پای زنی اجنبی در میان است.زن مزبور دختری بریتانیایی به نام لی لی بود که بعد ها به او لیلا هم می گفتند. بله بچه ها!انیس الدوله بیچاره فهمید که دلیل این بی تفاوتی ها و کم محلی های شوهرش این دختر است که دل شاه را برده...

پس با خود نشست و فکری شد: آخه من چی چی کم داشتم که رفت سرم هوو آورد!سبیل که به مقدار کافی دارم.خیلی هم که چاق نیستم! پس اون ننه ی ایگپیری لندهورش چی؟! یا اون خواهره ی جوش جوشیش!

اصلا من از شوور شانس نداشتم...از اولشم میدونسم میره سرم هوو میاره ....اما دلم از این میسوزه که کی تونسته مثل من خودشو تو دلش جا کنه...دو روز دیگه زنیکه ی اجنبیه فرنگستونی رو ورمیداره میاره بغل من میشوندش...

اما نشستن و حرص خوردن فایده ای نداره  . نباید ساکت بشینم و بذارم هر کاری خواست بکنه .مرتیکه عوضی فکر کرده چون یه تاج و تختی واسه خودش دست وپا کرده میتونه سر منو شیره بماله...ا ا ا بعد از این همه که جوونیمو خوشکلیمو به پاش گذاشتم ...بره دختره ی شونزه ساله ی انگلستونی رو ور داره بداره بغل دستم...بی وفایییم حدی داره ...

اما از آنجایی که میدانست حرص خوردن فایده ای ندارد بیشتر از این پوستش را خراب نکرد و رفت سراغ زنان حرمسرا و آنها را گرد خود آورد تا برایشان سخنی براند و با خود همدستشان  کند....

 

(این داستان ادامه دارد...)

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت17:20توسط استاد سنجاب | |