تبليغاتX
حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

حرف های استاد سنجاب و مادربزرگش

از جون مرغ تا شیر آدمیزاد!

 

سفید برفی و هفت کوتوله

روزی روزگاری پسرکی زندگی می کرد که پدر ومادرش او را پژمان نام نهاده بودند.پژمان هر روز غذا می خورد و بزرگ می شد. تا اینکه یه روز خیلی بزرگ شد. تا جایی که پدر ومادرش به او اجازه دادند همراه دوستانش به شمال(کلار دشت) سفر کند و خوش بگذراند.

اگر چه مامانش به او سفارش کرده بود که دست دوستش را بگیرد تا گم نشود ...اما او از حرف مامانش سر پیچی کرد و از دوستانش جدا شد.

به سرش زده بود که تنهایی در جنگل قدم بزند و به بد بختی هایش بیندیشد...(آخه تازه یاد گرفته بود فکر کنه و قبل از این فکر نمی کرد)

خوب حق هم داشت....انقدر مشکلات زندگی زیاد شده بود که او را وادار به تفکر می کرد!

مشکلات بی شمار زندگی از جمله مخارج سنگین ازدواج... بیکاری ...اعتیاد(بگی نگی)و مهم تر از آن شکست های پیا پی عشقی و ...به او یاد داده بود که بیندیشد...

خلاصه آقا پژمان قصه ما همین طور که در جنگل راه می رفت تا درختی پیدا کند و به آن تکیه دهد و اشک بریزد(الللهی)...

که ناگهان....

در وسط جنگل دختری دید که همچون فرشته ای روی زمین افتاده و غش کرده(شاید هم مرده)

دخترک آن قدر زیبا بود که وصفش نتوان گفتن...و از سفیدی به سفید  برفی می مانندستی!..... 

 (ادامه را در ادامه مطلب بخوانید)


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت1:41توسط استاد سنجاب | |



 

رای ندهندگان را شش گروه متشکل اند:

 

 

گروه اول:

می توان گفت که فعال ترین فرقه همین ها هستند که تمام سعی وتلاششان اینست به همه ثابت کنند من رای نمی دهم تو رای نمی دهی ما رای نمی دهیم (چون خیلی کلاس داره!...ما چون آدمای خیلی خیلی با کلاسی هستیم خیلیم روشنفکر و اینا هستیم در شان ما نیست بریم بدیم!)

 

گروه دویم:

گروهی که نا خواسته رای نمی دهند و سعی و تلاشی هم نمی کنند.بدین شکل که تا میایند بروند رای بدهند می بینند که وقتشان تمام شده! (البته یکی دو ساعت تمدید شده)اما باز هم گشاد بازی در می آورند و نمی روند تا سرانجام می بینند ...ای دل غافل!!

 

گروه سیم:

یحتمل این فرقه را چیزی به گوششان خورده ولی تا بحال در آن طبع آزمایی نفرموده اند! و آرزو دارند روز یاین صندوق های جادویی را از نزدیک زیارت کنند.

 

گروه چاهارم:

افراد زیر هجده سال هستند . این گروه که همراه اقوام و بستگان پای صندوق های رای حاضر می شوند ...انگشت اشاره شان را تا آرنج در استامپ فرو می کنند و تا یک هفته باهاش حال می کنند!

 

گروه پنجم:

افراد بالای نود ونه سال تشریف دارند.ایشان که در حال احتضار قرار دارند یحتمل اگر پایشان از خانه به در رود و سرد و گرم شوند و سینه پهلو می کنند و فی الجمله به رحمت الهی می پیوندند.

 

گروه شیشم:

گروهی که مرحوم شده اند...روحشان شاد و یادشان گرامی

 

 

تحلیلی از :جناب استاد سنجاب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت23:15توسط استاد سنجاب | |



امروز یک داستان طنز نوشتم و می خواستم با اون به روز بشم که یهو یادم افتاد نزدیک انتخابات و باید عرق ملی ام که همون دعوت به مشارکت! است  رو انجام بدم...

و به همین دلیل به بررسی دو دیدگاه کاملا متفاوت در این زمینه می پردازیم:

 

خواهر زاده سنجاب _ مدرسه ابتدایی _ کلاس پنجم دبستان:

_ دوستم خانم ز.ب می گفت: به فلانی رای بدید! چون پدر زن داییمه ...اما من که اسم اون کاندید رو به بابام گفتم ...با با م گفتش که:اتفاقا به هرکی می خوای رای بدی به این بنده خدا رای نده چون....(البته دلیلش کاملا شخصی وشغلیه که در اینجا از آن می گذریم)

 

سنجاب _ دانشگاه _ رشته علوم سیاسی:

_ راستی! این انتخابات واسه چیه؟

_ مجلس خبرگان!!!

_ ا...حالا کی بریم رای بدیم؟

_ اخبار بیست وسی میگه...حتما گوش بده!

_ اخبار بیست و سی ساعت چنده؟

_ دقیقا نمیدونم اما فکر کنم قبل از سریال تورنگ باشه!

 

( البته در این مکالمه به احتمال زیاد یک نفرشان سر کار است!!!)

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت1:46توسط استاد سنجاب | |



 

از مدت ها پیش پسرم به من سفارش کرده بود که برایش زن چشم آبی پیدا کنم.اما من هرچه گشتم یا دخترچشم آبی پیدا نمیکردم یا اینکه پیدا می کردم ولی به دلم نمی نشست!

تا اینکه یک روز در اتوبوس چشمم به چشمانی افتاد .چشمانی که آبی دریا را  زیر سوال می برد! آبی مات...آبی آرام...آبی پر رمز و راز...درخشندگی عجیبی داشت...دلم می خواست ساعت ها بنشینم آن عروسک کریستال را تماشا کنم...

به یاد پسرم افتادم...

اتوبوس ایستاد. دخترک می خواست پیاده شود.

از جا پریدم و دنبالش رفتم تا آدرسش را بگیرم.همین طور که مردم را از سر راهم کنار میزدم... چیزی دیدم که باورم نمیشد...

زنی دست دخترک را گرفته و به مردم می گوید:اجازه بدید این خانم نابینا پیاده بشه!!

نکته:(این داستانک کاملا جدی است...اصلا با کسی شوخی ندارم)

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت23:52توسط استاد سنجاب | |