|
(چپ یا راست؟!) یک مقاله سیاسی همیشه با این جمله آغاز می شود. و پس از آن هر چه میدانی و نمیدانی سر هم کن.... نیازی به موضوع خاص هم ندارد...و لازم نیست که حتما یک کارشناس یا یک دیپلمات باشید فقط کافیست سواد داشته باشید! و چند کلمه قلمبه سلمبه را دائما به کار ببرید...مثلا:لیبرالیسم/پراگماتیسم و... از همین خزعبلات ردیف کنید... اگر هم خواستید کمی معنی دار باشد می توانید هر کلمه ای را که خودتان مایل هستید و یا هر چیزی که مورد علاقه تان هست را با یک پسوند(یسم) به کار ببرید... مثال:چغندریسم/کشکیسم/قرمه سبزییسم/کرگدنیسم و... البته می تواند از معادل فارسی آن یعنی(گرا )نیز استفاده کنید! یعنی به آخر هر واژه (گرا ) را بیفزایید...برای مثال: کردن گرا /چغندر گرا / قرمه سبزی گرا و... ودر ادامه آن عقایدتان را بر شمرید...و حتی الامکان بد و بیراه بگویید! زیرا این باعث می شود که مخاطب بگوید نویسنده چه فرد آرمان گرایی است و جرات نکند که در مقابل مقاله شما جبهه گیری کند... در ضمن... مهمممممترین نکته اینست که یک خط در میان و یا بیشتر از دو کلمه (دموکراسی) و (حقوق بشر )استفاده کنید! زیرا این نیز باعث می شود طرفداران دموکراسی و آزادی که افراد بیشماری هستند از داستان یا مقاله تان حمایت کنند ...در نتیجه در مواقع خطیر! مدافعان بیشتری دارید... من در همین جا اقرار می کنم که سیاسی نویسی از هر چیز دیگری آسان تر است... کافیست فقط یک بار امتحان کنید! آن وقت می بینید که چقدر آدم مهمی خواهید شد! در این جا یک متن سیاسی را برای مثال می آورم و امید وارم که آن را الگوی کار خود قرار دهید: (چغند گرا های(...) عقیده دارند که چغندر را باید داغ خورد! اما ایدئولوژی کرگدنیسم به رد آن پرداخته و حتی در مواقعی دست به شورش زده و گفته اند که شما (...) را داغ بخورید فواید بیشتری داردو (...) کرگدنیسم خود را مدافع حقوق بشر می داند...و استدلالشان اینست:که چون کرگدن ها نمی توانند چغندر را بپزند و بعد بخورند...در نتیجه حقشان ضایع خواهند شد...و این مغایر با دموکراسی است!و...) (تذکر:از اینکه تجربیات و نتیجه سال ها مطالعه ام را در اختیارتان قرار داده ام خیلی ممنون باشید و این را یک فرصت استثنایی بدانید) قربان شما:استاد سنجاب
اولین نکته ای که در این مقوله حایز اهمیت است اینست که داستان برای کودکان بدون جمله( یکی بود یکی نبود) آغازی ندارد! و اما باید توجه داشته باشیم در مبحث یکی بود یکی نبود بیشتر از زیر گنبد کبود ادامه ندهیم زیرا جمله غیر از خدا هیچکس نبود کنجکاوی کودک را بر می انگیزد و تا صبح سوال پیچتان میکند... نکته دیگر اینکه مادر بزرگ ها کلمه گنبد را درست تلفظ کنند و از گفتن گنبذ بپرهیزند زیرا باعث نارسایی مفهوم می شود. بعد از آن به تعریف داستان می پردازیم... و همچنین طول وعرض داستان بستگی به شرایط زمانی و مکانی دارد... 1: زمانی که اعصابتان خورد است و نه حس بچه را دارید و نه حس داستان را.... که یکهو کودک پاچتان را می کشد و می گوید:دایی ...دایی ...برام قصه بگو! در این مواقع می توانید داستانتان را در سه جمله خلاصه کنید... برای مثال داستان زنگول ومنگول(همان شنگول ومنگول سابق) را اینگونه تعریف کنید: مثال:یکی بود یکی نبود...مامان زنگول منگول میره د د...بعدش گرگه میات آم آمشون میکنه میره. البته خلاصه تر هم می شود:یکی نبود.گرگه میات زنگول ومنگولو آم آم میکنه میره. 2: زمانی که مابین مطالعه درس کتابتان را جر می دهد و جیغ می کشد:خاله ...خاله ...برام قصه بگو! بهترین راه اینست که قبل از پارگراف درسیتان یکی بود یکی نبود بگذارید و سپس به خواندن درستان ادامه دهید... برای مثال وقتی در حال خواندن درس ادبیات هستید: یکی بود یکی نبود...سمک عیار!! را گفتند ادب از که آموختی ...گفت از بی ادبان....الی آخر. 3: و اما زمانی که در رختخواب نرم و گرمتان دراز کشیده اید و در حال اغماء بین خواب و بیداری هستید و در حالی که چشم هایتان به شدت سنگین است وحالت خوشی بهتان دست داده است ... که ناگهان یک چیز عجیبی مانند گربه می چپد زیر پتویتان قسمتی از بدنتان را فشار می دهد که نمی فهمید کدام یک از اعضایتان است و میگوید: عمو ...عمو ...برام قصه بگو! آن زمان فقط می توانید از یک جمله استفاده کنید.... یعنی آن قدر(یکی بود یکی نبود) را تکرار کنید تا هم کودک خوابش برود و هم خودتان! 4: و اما زمانی که جلوی اینترنت هستید ودارید در وبلاگ های مردم فضولی می کنید...و در دنیایی دیگر سیر می کنید و متوجه هیچ چیز نیستید... که احساس می کنید موجود کوچکی روی پایتان نشسته(در ضمن سیم اینتر نت هم قطع کرده که بعد می فهمید) و می گوید:عمه...عمه...برام قصه بگو! در این جا هم می توانید(یکی بود یکی نبود) را به همان مطالبی که می خوانید اضافه کنید ... البته باید توجه داشته باشید قسمت هایی را که برای زیر 16 سال ممنوع است حذف نمایید و همچنین صفحه را در حالت کوچکنمایی قرار دهید تا عکس ها دیده نشود...زیرا ممکن است بد آموزی داشته باشد! (امید وارم از این همه نکات آموزنده کمال استفاده را داشته باشید...منتظر درس های بعدی من باشید) قربان شما:استاد سنجاب
باد آمدو (کوچک لباس!) دختر همسایه از روی بالکن افتاد رو سر محمد علی! محمد علی کیف وکتاب به دست عجله کنان داشت می رفت دانشگاه...و ندید آنچه باید میدید!وهیچ بویی نبرد از آن مخملی که موی سرش را نوازش میداد. وبا همان احوال درون کوچه رفتی. خوشبختانه اول صبح بود و خیابان خلوت. تک وتوکی آدم هم که توی خیابون بودند و یک جورایی نگاهش میکردند...و محمد علی اندر عجب که چرا اینگونه به او زل میزنند! بابا آخه یک جوان مرد پیدا نمیشد که بهش بگه...استغفرا... راننده تاکسی که یک پیر مرد بود....با آن چشم های کتم وکورش در آینه نگاهی به محمد علی انداخت و زیر لب گفت:به حق چیزای ندیده ونشنیده...حتما مد شده...به ما چه! محمد علی که هنوز در خماری صباح به سر می بردی گفتی:چیزی گفتی پدر جان؟ پیرمرد چیزی نگفت و محمد علی را به مقصدش رساند. محمد علی قصه ماهم با آن همه دبدبه و کپکپه و آن همه کلاس و وقار وآقایی اش و با آن کلاه خوشکلش!وارد دانشگاه شد. و باز هم نگاه های متحیرانه وموشکانه مردم...با خود همی گفت:یادم باشه وقتی رفتم خونه بگم مامانم برام اسفند دود کنه! به دانشجویی که گوشه حیاط ایستاده بود وبر و بر او را نگاه می کرد و می خندید...پرید وگفت: چیه ؟نیگا داره؟ او جواب داد:قورباغه چن تا پا داره...سر کچلت کلا داره...(و این هم از طبع شاعری دانشجویان مملکت!) و محمد علی با خود کلنجار رفتی که چرا...؟ واقعا چرا..؟ و جواب دادی:بیشین بینیم...مسخره! و همین پشت کردن به این نصایح دوستانه باعث شد که با همان احوال زیبا از پله های دانشگاه بالا برود و ... بعد از نیم ساعت تاخیر ...به کلاس خود رسید.. واما فجیعععع ترین قسمت داستان همین جاست که محمد علی در کلاس را باز کرد و وارد کلاس شد... همین جا بود که بانگ انفجار دانشگاه را لرزاند...همه کس آن قدر خندیدندی که خویشتن را پاک خیس کردندی! و دخترکان که از خجالت!! آب شدی که آن جسم گل گلی چیست بر روی سر همکلاسیشان...و دستشان رو شدی! استاد که تبسمی پدرانه بر روی لبانش خانه کرده بود گفت: کلاهت منو کشته!( این هم از طبع شعر اساتید مملکت) و سر انجام... محمد علی دستش رو گذاشت روی کله مبارک و آن شئ عجیب الغریب و ناشناخته را از روی آن کله برداشت و با تعجب تمامی زوایای آن را بررسی کردو تک تک گل هایش را شمرد...تا کاملا دوزاریش بیفتاد... و آن زمان بود که زبانش بند بیامد وبگفت: آق آق آقا...اجا اازه! به خدا مال من نیست... (تذکر۱:این داستان اشکال تایپی و چاپی ندارد و هر آنچه از افعال و امثال اجمال در آن به نظرتان نا مطبوع آمد از خلاقیت نویسنده خوش استعداد آن است) (تذکر۲:اشتباه نکنید!!...این یک داستان کاملا اجتماعی است و اشاره به مردم روزگار ما دارد که راحت از کنار هرچیز می گذرند)
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|