|
(البته این داستان هیچ ربطی به مادر بزرگ نداره)
قدم زدن در هوای سرد زمستانی چقدر دلچسب بود! برف نمی بارید اما سوز سرما تا استخوان آدم را می لرزاند.به تنهایی در زیر درختان بلند و خشکیده پارک راه می رفتم و زیر لب آواز می خواندم... نیمه شب بود و سرخی آسمان رو به زردی می رفت...انگار خورشید می خواست زود تر از موعد خویش طلوع کند! تنهایی و سکوت و آرامش شب و اینکه احساس کنی کسی جز تو در این دنیا وجود ندارد حس خوبی به من می داد... می لرزیدم و لرزیدن هم برایم لذت بخش بود... روی نیمکتی نشستم و دستانم را با بخار دهانم کمی گرم کردم...اما یخ بسته اش با این حرفها باز نمیشد... به درختان در هم باغچه که مانند دلباختگان کنار هم ایستاده بودند و سرمای شب را با گرمی هم پر می کردند نگاه می کردم... چه زیبا بود تصور محفل گرم درختان ! اما ناگهان از پشت درخت سرک کشید و تمام رویا ها وتوهمات مرا با خود برد... آری یک موجود زنده مانند خودم مرا از عالم مثل به دنیای مادیات کشاند و عشقی زمینی در درون من ایجاد کرد... با آن چشمان سبز زیبایش تنهایی مرا خرید ... زیبای دوست داشتنی من... نگاهم می کرد ...من هم نگاهش کردم تا تا جایی که نگاهمان برای مدت زیادی در هم گره خورد... مثل اینکه داشت لبخند می زد...لبخندی شاعرانه با چشمانش من هم به او لبخند زدم با لبانم آخر عزیز دل من تو در این نیمه شب سرد از کجا پیدا شدی و با آن نگاه گرمت سوز سرما را از من ربودی ... دلم دستان گرم و نوازشگر تو را می خواهد زیبای دوست داشتنیم ... آه که چقدر دلم می خواست او را در آغوش بگیرم و نوازش دهم و از گرمای وجودش تن سردم را گرما بخشم اما... آه که چقدر دلم می خواست او را ببوسم ...اما ... می خواستم صدایش کنم...اما ....می ترسیدم...بله می ترسیدم که از من بگریزد...زیبای دوست داشتنی من انگار قصد رفتن نداشت ... مثل اینکه او هم دلش از چیزی گرفته بود و می خواست سفره دلش را برایم بگشاید.. شاید...شاید او هم از این همه سرما خسته شده بود و به گرمای دستان من نیاز داشت! شاید هم...نمی دانم ولی در چشمان زیبایش چیزی می خواندم... آن هم عشق بود ...یک عشق پاک آهسته آهسته به سویم آمد ...انگار دیگر طاقت دوری من خسته اش کرده بود .. دودل بود...از اینکه پیشم بیاید ...اما آمد ...با تمام ترس و اضطرابش... دیگر فاصله زیادی بین ما نبود...هر دو از هم می ترسیدیم! سر انجام این سکوت مبهم را شکست و تمام حرف دلش در یک جمله بر زبان آورد: میو میویی کرد و از کنارم گذشت! برای همیشه...
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|