سال ها بعد
جسد مومیایی شده ات را می بینم
لنین وار
در میدان شهر آویخته شده!
و همچون استالین
اقتدار ساختگی ات را
خار و خاشاک
به تندیست یورش می برند.
عمو زنجیر باف
عمو زنجیر باف
عمو زنجیر باف!
چرا جواب نمی دهی؟!
این روز ها انگار
سرت خیلی شلوغ است
این روز ها
همه چیز را خوب به هم می بافی!
چیز را به چیز
چیز را به نا چیز
ناچیز را به بی همه چیز
بی همه چیز را به هیچ چیز
چیز را را به بی همه چیز
نا چیز را به بی چیز
و چیز را به همه چیز
و الی آخر...
موسولینی خودش را از برج پیزا پرت می کند.
وقتی ببیند سنت برادرش_هیتلر_را این گونه تحریف کرده ای.
عمو زنجیر باف!
این روز ها همه چیز را خوب به هم می بافی!
گیس دختر شاه پریون را
آسمان و ریسمان را
و زنجیر گردن انتر هایی را
که لوتیشان مرده است.
شاه عباس کبیر به آدمخوارانش سرکوفت می زند.
که چرا نتوانستد
روح آدم ها را دندان بزنند.
عمو زنجیر باف!
این روز ها خوب همه چیز را می خوری و می بری.
نخود و کیشمیش...
با صدای چی؟!
عمو زنجیر باف
حرفی برای گفتن ندرد.
پ.ن:
همیشه پیش بینی های من درست بوده.سال ها در سیاست دود چراغ خورده ام !تا به این قدرت پیش بینی رسیدم:هیچ حکومتی بدون پشتوانه ی مردمی زنده نخواهد ماند!به امید روزی که عدالت در جامعه ما حکمفرما شود.به زودی با یک پست طنز به روز خواهم شد.
۱.پریز
۲.پلنگ
۳.پلیس
۴.طرفداران احمدی نژاد![]()
(سلام بچه ها:ببخشید مادربزگم خیلی دلش پر بود می خواست یه جایی خالیش کنه.حالا دیگه من حرفی واسه گفتن ندارم.فعلا خدا نگهدار)
اندام لاغر و باریکش زیر لحاف موج می خورد.شکم بالش زیر سرش گود افتاده بود و سرش افتاده بود پایین.تو رختخواب نیم خیز شد و بالش را چنگ زد و چند تا مشت محکم به پهلو های آن کوبید و دوباره گذاشتش سر جاش و تنش را باز تو رختخواب انداخت.طاقباز خوابید.اما دید اگر به پهلو بخوابد راحت تر است.خیزی برداشت و رو دنده راستش غلتید.زانوهاش را تو شکمش تا کرد و یک دستش زیر صورتش و دست دیگرش لخت انداخت رو پهلویش و جلوش زل زد.سپس تو جاش سیخ شد و دو قلم باریک پایش را بهم پیچید و پشت یک پایش را زیر کف پای دیگرش قفل کرد و کش و قوس رفت و دهن دره کرد.فکر کرد به پهلوی دیگر بخوابد.رو شکم بخوابد.پا شود بنشیند.پا شود برود زیر پا شیر آب بصورتش بزند.تو اتاق راه برود.چند خط مثنوی بخواند.سرش منگ بود و پلکهایش هم نمی آمد.
«صادق چوبک»
چند روز پیش غزاله کوچولو _ همین طور که داشت با عروسکاش بازی می کرد_بهم گفت:
خاله!یه چیزی می خوام ازت بپرسم مسخرم نکنی ها...
گفتم :بپرس.
اول پشیمون شد ولی وقتی اصرارش کردم لباشو آورد دم گوشمو و گفت:
خدا قبل از این که ما بیاییم تو دنیا چی کار می کرده؟!
.
.
نمی دونم چرا ما فکر می کنیم که فکر کردن به بعضی از فکرا گناهه کبیره اس!
در حالی که خدا خودش بهمون فکر داده و گفته فکر کنید.....
این یه واقعیته! چرا باید ازش فرار کنیم...چرا باید از فکر کردن بترسیم...
چرا این چیزا تو دل هممنون هست ...ولی می ترسیم رو کنیم...
از کی می ترسیم؟!
از اون خدایی که خودش گفته فکر کنین؟!
یا این که چشم و گوش بسته هر کی هرچی می گه بپذیریرم...
غزاله که یک پنجم من و تو سن داره با تته پته حرفشو زد...
.
.
موسی که پیامبر بود به خدا گفت خودتو بهم ثابت کن...و بعد خدا کوه رو شکافت و...
ما که پیامبر هم نیستیم...کسی هم جلوی چشممون کوه رو نشکافته...کسی هم واسمون مرده زنده نکرده...کسی جلومون از آتیش زنده در نیومده....کسی واسمون شق القمر نکرده...و و و هزار تا جیز دیگه که تو کتابا خوندیم و شنفتیم...
.
.
.
یه آدم معمولی نفهم هستیم...
درسته
درسته
به غزاله گفتم:نمی خواد به این چیزا فکر کنی...منم با این که آدم بزرگم ولی..ولی هیچی نمی دونم.
خیلی گرسنه هستم
ولی در یخچال چیزی جز یک کاسه کله پاچه ی یخ کرده نیست.
عق
خیلی خوابم می آید
ولی می دانم که اگر دراز بکشم فقط سرم گیج می رود.
عق
هوس چای دبش کرده ام
ولی سماور خاموش است و قوری چای جوشیده صبح رویش.
عق
دلم می خواهد دوستش داشته باشم
ولی نه یک مرد زشت و بی ریخت را که بوی سیگار می دهد.
عق
دلم می خواهد با خدا حرف بزنم
ولی نه وقتی فقط به فکر چلاندن آخرین قطره های خونم است.
عق
دلم می خواهد بالا بیاورم
ولی محتویاتش از گلویم پایین می رود.
خسته شده بود از این که تنها او را عبادت کنند و قربان صدقه اش بروند...از این که فرمان دهد و فرمان برند...دلش موجودی می خواست متفاوت...نه مثل فرشته ها پاک...خدا عاشق شده بود...عاشق این موجود...عاشق کسی که مثل فرشته ها نبود و کمی شیطنت داشت...
سرانجام تصمیم گرفت آن را بیافریند....
و خداوند انسان را آفرید...
و آن قدر به او ایمان داشت که می ترسید باز هم مانند مخلوقات دیگرش دست از پرستش باز ندارند ...پس شیطان را شیطان کرد...
و می خواست لطفش را بر او تمام کند ... خیلی چیز های خودش را به او داد...
به او اراده داد....و فکر نمی کرد که روزی این موجود اراده اش را علیه آفریننده ی خود به کار بگیرد...
وقتی دید نتیجه ی کارش این گونه از آب در آمد...به فکر افتاد...شاید هم پشیمان شد...اما دیگر پشیمانی فایده ای نداشت...چون کار از کار گذشته بود و این موجود روز به روز زیاد و زیاد تر می شد...
چاره اندیشید...بهشت و جهنم آفرید!
پیامبر فرستاد!
اما بی فایده بود...
چون انسان اراده داشت و عقل نداشت!
خداوند دلش به رحم آمد...از اینکه موجودی را که زمانی عاشقش بوده عذاب دهد...
بد ها بیشتر می شدند و مجبور بود جهنم را وسعت دهد...
اما دید این طور نمی شود....
چون این موجود گناه داشت...چرا باید هم در دنیا می کشید هم در ...
مگر او نبود که دلش یک موجود همین جوری می خواست!
و خداوند تصمیم آخرش را گرفت...
انسان بر او پیروز شد.
پ.ن:
ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
« گروس عبدالملکیان »
پیرزن بقچه اش را برداشت تا ساعت تحویل در حمام باشد...
(پ.ن:به عقیده ی قدیمی ها دختری که ساعت تحویل در حمام باشد در آن سال به خانه ی بخت خواهد رفت!)