|
به مناسبت دومین سالگرد تولد این خرابه(وبلاگم) و به مناسبت امروز هفت آذر که نمی دانم چه روزیست....
من خوب به یاد دارم وقتی که نشسته بودم آن جا تنها و در توالت چون ابر بهار گریه می کردم و هفتم ماه سرد آذر بود
در جمع مرا گریستن دشوار است گفتم: سرکار اینجا توالت است! بیا ببر سرکار! و هفتم ماه سرد آذر بود دیروز رفیق مرا بردند کشتند در جمع گریستن مرا دشوار است آنگاه نشسته بودم آنجا...تنها ـودر توالت ـ چون ابر بهار گریه می کردم وهفتم ماه سرد آذر بود من خوب به یاد دارم ...آری... خوب «رضا براهنی»
فقط انگیزه ای برای تولدی دوباره... خیلی مسخره اس.
این که هر چند وقت یک بار با شوق و ذوق یک داستان با یک سبک جالب می نوشتم توش... اینکه گاهی خاطره هامو... این که تمام اسنادی که جمع کرده بودم واسه یه کار مهمی... این که پیش نویس های وبلاگم... این که هر کوفت و زهر ماری که ساعت ها پای دانلودش وقت صرف کرده بودم... این که شعر های سفیدم که مدت ها بود فراموششون کرده بودم... این که کلیپ هایی که تابستون می نشستم و واسه خودم و مادرم و احمدی نژاد و حمیدگودرزی و...همه افراد محبوبم!!! درست می کردم...بعد مینشستم نگاه می کردم و می خندیدم. این که همه و همه....یکهو بیای ببینی نیست و نابود شده... بعد از اون بی شعوری که این کار و کرده بپرسی چرا؟؟؟ و اون بگه:می خواستم بهت یاد بدم که همیشه از رو چیزایی که برات مهمه چند تا نسخه داشته باشی!!! آدم چقدر حرصش می گیره... اصلا حال مساعدی ندارم چیز دیگری هم واسه آپ کردن ندارم... هیچی برام مهمتر از داستانهام نبود.
از بدن سوسک حناییم یک ورقه مایع غلیظ سبز مثل خلط سینه بیرون جوشیده بود.یکی از شاخکهاش نبود و شاخک دیگرش توی هوا می لرزید.بدنش نقش قالی شده بود.توی هوا لگد زد_اما فقط یک بار_و بعد حیوان بکلی بی حرکت شد. من فقط دلم می خواست با سوسک حنایی بازی کنم.چطور شد این طور شد؟ چند خطی از داستان سوسک حنایی نوشته مهشید امیر شاهی* *مهشیدامیر شاهی از زبان خودش: : «گمان نميکنم تاريخ تولد و شماره شناسنامه و نام مادر و شغل پدر من براي هيچ كس جز مأمورين ثبت احوال چندان جالب باشد. بنابراين مرا از رنج نوشتن اين مشخصات و خوانندگان را از ملال خواندن آن معاف داريد. به علاوه براي زني كه كمكم صبحها با كنجكاوي دنبال رشتههاي تازه موي سفيد ميگردد، و با دلهره چين زير چشمها را معاينه ميکند، صحبت از سن و سال خوشايند نيست. اصرار به دانستن هم دور از ظرافت است. . .» گوشزد: اگر دلتون می خواد از ایران پیش از انقلاب،از دختر هایی که به قول خودشون دختر عصر اتم! بودند بیشتر بدونید،توصیه می کنم کتاب های مهشید رو بخونید.چون نوشته هاش برخلاف نویسنده های زن امروزی و دیروزی روراست تر و حرفه ای تره...
( سمت چپی:(با لحن معصومانه خوانده شود) ـ خدایا من به تو خیلی علاقه دارم ...یا منو رئیس جمهور می کنی یا...بگم بگم! سمت راستی: ـ ...........(متاسفانه به علت ترک زبان بودن ایشان متوجه دعا نشدیم ولی خود خدا فهمید و مولتی میلیاردرش کرد!)
سوژه های من به درد نوشتن نمی خورد بهتر است بگذارم توی آب سرد کن اسنوا و آبش را بخورم.
داخلی.نمای پاغچه ی ریحان.محمود در یک سالگی: محمود در حالی که یک دستش اره و دست دیگرش به لب حوض است تا اولین قدم هایش را بردارد(جیگرشووو):مامان!مامان!منم می تونم وقتی بزرگ سدم مثل این آگاهه رو شرم تاج بذارم،پادساه بسم؟!* مادر در حالی که دارد ریحان می چیند اره را از دستش می کشد:انقدر حرف نزن بچه بذار به کارم برسم. داخلی.آشپز خانه.محمود در 7 سالگی: محمود به عکس پشت کتاب ریاضی اش اشاره می کند:مامان!پادشاه یعنی چی؟ مادر ظرف می شوید و با بی حوصلگی: یعنی از ما بهترون! داخلی.کلاس تاریخ .محمود در 13 سالگی: محمود روی نیمکت نشسته و معلم دارد در مورد آقا محمد خان قاجار صحبت می کند و دستاوردها و خدمات او را بیان می کند.محمود انگار چیزی به ذهنش می رسد و می پرد وسط بحث: آقا اجازه!منم می تونم یه روز شاه ایران بشم؟! معلم تاریخ به او نزدیک می شود و با چوب هفت تا می زند کف دستش: تو نوکر دلاک شاه بشی باید کلاتو بیندازی هوا بچه جون! خارجی.روز.محوطه دانشگاه. محمود در 20 سالگی: محمود کنار دیوار دانشگاه صنعتی شریف نشسته و زانوی غم بغل گرفته.اسی*از کنارش می گذرد. اسی:چی شده داداش چرا زانوی غم بغل گرفتی؟ محمود:یعنی به نظرت منم یه روز می تونم نخست وزیر امام بشم؟ اسی:چی می گی داداش!اول دهنتو آب کشیدی اسم نخست وزیر امامو میاری؟! سی سال بعد... مردی در یک جای مرموز پشت یک میز مرموز تر نشسته ،کلاه وسترن روی چشم هایش را پوشانده و روی باقی چهره اش سایه انداخته(یک سبک وحشتناکی است که معمولا نباید شناسایی شود)یک گربه ی ملوس هم روی دستش گرفته و نوازش می کند.اسی هم مقابلش نشسته. _اسی جون! اسی:جون اسی؟ _من به تو علاقه مندم ولی یه نیگا به میز من بنداز ... تمام این پرونده هایی که می بینی مال توئه... اسی:من غلط بکنم بخوام اسمی از شما ببرم و... _خیلی خب حالا ازت می پرسم.... صدایش را آرام می کند:به نظرت چند سال دیگه طول می کشه تا همه شونو بندازیم کنار؟! پ.ن. * تعجب نکنید!محمود از همان نوزادی سر و زبان دار بود. *اسفندیار رحیم مشایی. توجه:خداحافظ .....همین حالا.... میرم ...تنها می رم...اون ور دنیا.... شاید دیگه برنگردم...شایدم یه روزی برگردم...پس منتظرم باشید.... تا هفته های آینده...خداحافظ...(همین حالا)
پس از مدت ها سعی و تلاش،یک سیستم فال خودکار اختراع کردم که امید وارم سرگرمتان کند. طریقه مصرف:ابتدا نیت کنید و یک عدد صلوات به روح استاد ختم بفرمایید.بعد چشم هایتان را ببندید و روی یکی از شماره های زیر کلیلک کنید.دقت کنید که حتما روی شماره کلیلک کنید. توجه: هر فال دو بار در جدول آمده.اگر فالی باب میل شما نبود می توانید یک بار دیگر امتحان کنید ،مطمن باشید پس از چند مرتبه حتما به خواسته ی خود می رسید. با تشکر استاد سنجاب
|
ABOUT ![]()
خاک عالم به سرم ... MENU
Home
|